تبليغاتX
دختری از دیار تنهایی - امید محال

می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ويرانه خويش

به خدا می برم از شهر شما ، دل شوريده و ديوانه خويش

می برم ، تا که در آن نقطه دور ، شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه عشق ، زين همه خواهش بيجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم ، زتو،ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم  ، تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک ، آه ، بگذار که بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه ، شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم ، دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم ، صد افسوس ، که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست ، می روم ، خنده به لب ، خونين دل

مي روم از دل من دست بردار ، ای اميد عبث بی حاصل

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط آلاله جون |