خانه اي ازنور
وباز در انتهاي اين كوچه خانه خواهم ساخت
خانه اي از آب
خانه اي از نور
ودر سقف آن ستاره خواهم كاشت
ودروازه اي از تارهاي ابريشم
وپنجره اي از دانه هاي مرواريد
براي هر قدمت از موي سر
كرانه خواهم كرد
به فصل عشق
در هنگام نور باران بهار
وبا لبخندي از نو
حضور گرم تورا
نور باران خواهم كرد
از سروده های دوسته خوبم ( زیرک )

هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...
مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...
زندگي رسم خوشاينديست .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق .
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود .
زندگي حس غريبي ست كه يك مرغ مهاجر دارد

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست ***
گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست ***
گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست ***
گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست***

امروز، فردا
مال من و توست
اینجا اونجا هرجا دلی باشد
مهمون عشق من و توست
مرز بین بودن و نبودن
بین شهرت و عزلت
بین خنده و گریه
بین سعادت و بدبختی
بین داشتن و نداشتن
به باریکی یک تار موست
و من داوطلبانه آن
تار مو را از هم دریدم
وه چه تلخ بود....
غوغای ستارگان
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
ماه و زهره را بطرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
زندگی یعنی سرای امتحان
زندگی یعنی در ان عاشق بمان
زندگی یعنی کمی و کاستی
زندگی یعنی دروغ و راستی
زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا
زندگی یعنی سفر ، راهی دراز
زندگی یعنی جهانی رمز دار
زندگی یعنی مهی در پشت ابر
زندگی یعنی بلا و درد و صبر
زندگی یعنی دو روزی میهمان
زندگی یعنی فریب میزبان ...
با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی
**********
بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوجه های شهر ضربه ی سم ستور باد پیمایش
**********
می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش
تارو پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته ای از در و گوهر
**********
می کشاند هر زمان همراه خود سویی باد..... .پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن حلقه ی موی سیاهش را
*********
مردمان در گوش هم آهسته می گویند آه ...او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست «بی گمان شهزاده ای والاست »
**********
دختران سر می کشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه هاشان لرزان و پرغوغا در تپش از شوق یک پندار
**********
شاید او خواهان من باشد لیک گویی دیده ی شهزاده زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند او از این گلزار عطر آگین برگ سبزی هم نمی چیند
*********
همچنان آرام و بی تشویش می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه ی سم ستور باد پیمایش
**********
مقصد او........ خانه ی دلدار زیبایش
*********
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند کیست پس این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
********
اوست........ آری........ اوست
آه ...ای شهزاده ای محبوب رویایی نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی .
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد
*********
ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ...بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی ره بسی دور است
*********
لیک در پایان این ره........ .قصر پر نور است
می نهم پابر رکاب مرکبش خاموش می خزم در سایه ی ان سینه و آغوش
**********
می شوم مدهوش . باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه ی سم ستور باد پیمایش
**********
می درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند « دختر خوشبخت !.....»



