خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری
این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام گمشدن تو فصل طوفانی
حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم
نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن به قدر لحظه راهی نیست
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه
سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر
تو دریای ترک خرده میون موج خاکست


پٌرم از غرور شکسته...
پٌرم از پرهاي پرواز بسته ....
پٌرم از عشق به زنجير کشيده..
با لبهاي خونين...
با مژگان غرق در اشک...
و قلبي....هنوز پر احساس...
ميروم.....
به افق هاي دوري که هميشه مرا آنجا مي خواستي ...
ميروم به دور دست ها..
ميروم که خاطره ء ديگري شوم در دفتر سرنوشتت...
ميروم..تا شايد پرندهء وجودت در نبود من پرواز رو از سر بگيره...
تا شبهاي تاريکت پر از روشني باشه..
گويا که وجود من نمي گذاشت تو به حقيقت برسي...
برو...
که هيچ غير از روشنايي نخواهي ديد...
برو که من تمام سهم تاريکي ات را در دو دست کوچک ام نگه داشته ام.
برو...
اما نه....
برگرد...
برگرد و خاطراتم را هم با خودت ببر...
برگرد.....
من در ميان اين همه خاطره مدفون شده ام...
برگرد...نجاتم بده...
برگرد...
برگرد برگرد و خاطراتم را هم با خودت ببر...

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای قطره شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویا فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشم واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی
اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
![]()
معنای زنده بودن من ، با تو بودن است
نزدیک ، دور
سیر ، گرسنه
رها ، اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد !
مفهوم برگ من
در راه سر فرازی تو ، در کنار تو
مفهوم زندگی است ،
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ، همیشه با تو ، برای تو ، زیستن


وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت
« بر شانه های تو ...»
بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه بر آرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند .

دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند
که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم ،
از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آستان ِ عرش می رفتم
در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم !
که کاخ صد ستون کبریا لرزد !
مگر یک شب ، ازین شبهای بی فرجام ،
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها - خواب در چشم خدا لرزد !
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا ، با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود !
دلم می خواست زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان ، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند .
دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند .
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد ِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ،
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی ، در آسمان دهر تابنده است .
چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی از نیرنگ است .
دلم می خواست دست مرگ را ، از دامن ِ امید ما ، کوتاه می کردند !
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد !
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد !
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد ؛
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ؛
همین ده روز هستی را امان می داد !
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد !
دلم می خواست عشقم را نمیکشتند
صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود - می دیدند .
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند .
به باد نامرادی ها نمی دادند .
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند .
چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند .
دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم .
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم ،
دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد .
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد .
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد ،
دلم می خواست دست عشق - چون روز نخستین - هستی ام را زیرورو می کرد .
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند ،
بهاری جاودان آغوش وا می کرد .
جهان در موجی از زیبائی و خوبی شنا می کرد !
بهشت عشق می خندید .
به روی آسمان آبی آرام ،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند .
به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد ...
مگو « این آرزو خام است ! »
مگو : - « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است . »
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد ؛
بیا تا ما « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم . »
به شادی : « گل بر افشانی و می در ساغر اندازیم ! »

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل


از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست ؟
دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست !
زین همه گوهر پنهان و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ، دست دارد همه را زیر نگین ؟!
سلطنت را که شنیده است چنین ؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !
خوشترین مایه ی دلبستگی من با اوست .
در فروبسته ترین دشواری ، در گرانبارترین نومیدی ، بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
هیچست ار نیست مخور خون جگر ، دست که هست !
بیستون را یادآر ، دست هایت را بسپار به کار ، کوه را چون پر ِ کاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هائی که به هم پیوسته است !
به یقین ، هر که به جای ، درآید از پای
دست هایش بسته است !
دست در دست کسی ، یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست کسی ، یعنی : پیمان دو عشق !
دست در دست کسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست .
چون به رقص آئی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !
لشکر ِ غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجینه ی مهر و هنر است :
خواه بر پرده ی ساز ، خواه در گردن دوست ، خواه بر دنده ی چرخ ،
خواه بر دسته ی داس ، خواه در یاری نابینائی ، خواه در ساختن فردائی !
آنچه آتش به دلم می زند ،اینک ، هردم ، سرنوشت بشر است ،
داده با تلخی ِ غم های دگر دست به هم !
بار ِ این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !

خسته از بازي روزگار
خسته از نا مردي ها
خسته از روز هاي بي فروغ
خسته از نوميدي مفرط
خسته از روز هاي تكراري
خسته از هوايي بسته
خسته از دلي شكسته
خسته از هوايي كه سنگيني آن را در نفس هايم احساس مي كنم
و تنها چيزي كه شايد بتواند خستگي را از من دور كند : اميد به آينده
اما چه اميدي چه حالي چه وضعي
اين همه خستگي وجود داره يه چيز ديگه هم بهش اضافه بشه
چيزي كه تمام وجودت رو تسخير كنه
احساس رو در وجودت خفه كنه
صبر و تحمل رو ازت سلب كنه
آسايش رو ازت بگيره
روال معمولي زندگي رو از يادت ببره
و طوري باشه كه همش تو فكر باشي
هميشه تو افكار خودت غوطه ور باشي
و گاهي اوقات حضور ديگران رو كنارت حس كني
و هيچ چيزي برات مهم نباشه الا ......................
راحتم بگذار ای رويای دور
ای عشق محال
ای تمام سهم من از زندگی
عشق تو چيزی به جز زجر نصيب من نکرد
می خواهم آسوده باشم
می دانی عشق ما مثل دو خط موازی است
که تا بی نهايت نقطه قطعی ندارد
خواستم قصه ما هم مثل قصه شيرين وفرهاد شود
اما نشد ...............................
نه تو آن فرهاد کوه کن بودی نه من آن شيرين شيدا
می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما ، دل شوريده و ديوانه خويش
می برم ، تا که در آن نقطه دور ، شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق ، زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم ، زتو،ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم ، تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک ، آه ، بگذار که بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه ، شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم ، دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم ، صد افسوس ، که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست ، می روم ، خنده به لب ، خونين دل
مي روم از دل من دست بردار ، ای اميد عبث بی حاصل


* بهار بهار صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
* بهار بهار چه اسم آشنايی
صدات مياد اما خودت كجايی
* وا بكنيم پنجره ها رو يا نه
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه
* بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
* بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد و آورد از تو كوچه تو خونه
* بهار بهار يه مهمون قديمی
يه آشنايه ساده و صميمی
* يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
* يادش بخير بچگيا چه خوب بود
حيف كه هنوز صبح نشده غروب بود
* آخ كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
* بهار اومد برفها رو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
* چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
* بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
منو با حسي ديگه آشنا كرد
* يه حرف يه حرف حرفهاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
* دروغ نگم دلم هنوز جوون بود
از صبح تا شب دنبال آب و نون بود

گرچه اين جا نيستی
هرجا می روم
ياهرکار می کنم
صـورت تو را درخيال می بينم
ودلم برايت تنگ می شـود
دلم برای همه چيزگقتن باتو تنگ میشود
دلم برای همه چيزنشان دادن به تو تنگ میشود
دلم برای چشمهايمان تنگ ميشود که پنهانی به هم دل می دادند
دلم برای نوازشت تنگ ميشود دلم برای هيجانی که باهم داشتيم تنگ میشود
دلم برای همه چيزهايی که باهم سهيم بوديم تنگ ميشود
دلتنگی برای تو رادوست ندارم
احساس سـردوتنهايی است
کاش می توانستم با تو باشم ....همين حالا.....

زیباترین بهانه لحظه های زندگیم
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به آینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را می دیدم
و این که آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرامتر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست گونه های خشکیده مرا سیراب می کند


دوست دارم تا با هم دراین دنیای زیبای روئیاها زندگی کنیم
نگران نباش برای خودمون سر پناه که داریم" آلاچیق عشق "
هر وقت هم که دلمون گرفت در" کوچه پس کوچه های عشق " قدم میزنیم
و همه رو به "کلبه فقیرانه" خودمون دعوت میکنیم
از سروده های دوست خوبم " بابک دوست داشتنی "
آدرس وبلاگ : www.babak-saghi.blogfa.com

تو به اندازه ی عشقت آزارم می دهی
من به اندازه ي دوستیمان تحمل مي كنم
تو به وسعت عشقت مرا نمي بيني
من به پهناي دلم مي بينمت
*كاش مي شد دل بريد كاش مي شد رفت كاش مي توانستم رهايت كنم*
كاش رها مي شدم كاش بال پروازم بودی
كاش پر پروازم نشكسته بود
كاش بودي كاش مي ماندي كاش نمي آمدي كاش نمي آمدم
كاش نبودي كاش نبودم ...واي كاش بيايي !!
اي بهانه ي بودنم
اي فرشته ي نجاتم اي تمامي من !
كاش بيايي تا بياموزمت
عاشقي را ... تورا
من چشم در راهم ... تو را من چشم در راهم
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
يك وقت جايي كه آفتاب تنها غروب مي كند راهي بس دراز را از خانه دويدم تا قلبي
بيابم كه از سنگ باشد سعي خواهم كرد فقط به اندك زماني نياز دارم تا چهره ات را
از ذهنم پاك كنم تا جهان را از ديد ديگري ببينم .
هر گاه تو را مي بينم پنهان مي شوم ولي وقتي به يكديگر بر مي خوريم به نظر
مي رسد راه گريزي ندارم هرگاه اتاق را ترك مي كني احساس مي كنم همچون گلي
پژمرده مي شوم به من بگو چرا هنگامي كه فرياد مي زنم پاسخي نيست هنگامي كه
دستي دراز مي كنم چيزي براي يافتن نيست هنگامي كه مي خوابم آشفته مي شوم و
گريه مي كنم همچون گلي سرخ پژمردن سركوب طوفان شده با خود سخن مي گويم
در حاليكه باران مرا مي شويد اين چه شهر سرد بي احساسي است .

هنگامي كه به يادت مي افتم اشك در چشمانم حلقه مي زند
و خاطرات تلخ و شيرين گذشته را در روياي خيال غوطه ور مي سازد هيچ وقت فراموشت نمي كنم ، لحظاتي كه با تو بودم و خاطرات شيرينت هرگز از قلبم خارج نشده و نخواهد شد .
با وجود اين كه مرا تنها گذاشتي و رفتي اما باز به يادت هستم و خواهم بود ياد تو مرا آرام مي كند به دل بي قرارم آرامش مي بخشد با بر گشتن به گذشته حتي براي چند ثانيه اي چشمه چشمانم شروع به جوشيدن كرده و ديگر قطره هاي اشك به من امان نمي دهد .
هنگامي كه تو اين دفتر را مي خواني بين ما فاصله هاست اما مطمئن باش اين دوري بهانه اي براي فراموش كردنت نيست و هميشه به يادت هستم و خواهم بود اگر عشق از ته دل باشد هر جا بروي با توست .

کاش می شد
آن هنگام که دست نوازش نگاهت را بر سردی وجود بی روحم کشیدی
آن هنگام که غریبی و تنهایی ام را با گرمای احساست پر کردی
آن هنگام که دستان یخزده و سرگردانم را در دستان پر مهرت گرفتی
آن هنگام با خود گفتم کاش می شد
دنیا را به پایش می ریختم تمام هستی ام را
کاش بهای این همه فداکاری و عشق را بپردازم
به راستی کاش می شد کاش می توانستم .

خــدايا دلـم گـرفتـه از اين زمــونه
نمي خواد ديگه تو اين دنيا بمونه
خدايـا فقط تــويي يـکـي يـدونـه
نـــزار دلـم تـک و تنهــا بمـونـه
خـــدايـا تويي اميــد هر خونـه
بي اميــد که آدم زنـده نمي مونه
خـدايا يـه کـاري کن تو اين زمونه
هيـچ عـاشقي تک و تنهــا نمـونـه
خدايــا خــواهش مــن فقط اينــه
به عشق من يه عمر طولاني بده
که تا ابد تو این دنیا بمونه
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
وز گمشده ی خویش نشان میخواهم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار
هر آنچه که شد از تو آن میخواهم
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
حبس خواهم کرد.

پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که می بارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزد .


شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
**********
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
**********
و تو در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویائی
**********
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
.jpg)
%2520Far(000).jpg)
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای نا امید
حس دیدن ستاره تو شبای نا پدید
چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور
هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"میلاد حضرت مهدی بر تمامی عاشقانش مبارک "
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


چه شبها تا سحر نام تورا از دل صدا کردم ....
دلم را با جنون بی کسی ها آشنا کردم ....
نفهمیدم چه رنگی دارد این شب های شیدایی ....
که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم ....
چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی ....
به راه کوچه برفی تورا از خود جدا کردم ....
نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه ....
تو را من در ته این کوچه برفی رها کردم ....

بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت ....
بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت....



