دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند
که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم ،
از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آستان ِ عرش می رفتم
در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم !
که کاخ صد ستون کبریا لرزد !
مگر یک شب ، ازین شبهای بی فرجام ،
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها - خواب در چشم خدا لرزد !
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا ، با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود !
دلم می خواست زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان ، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند .
دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند .
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد ِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ،
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی ، در آسمان دهر تابنده است .
چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی از نیرنگ است .
دلم می خواست دست مرگ را ، از دامن ِ امید ما ، کوتاه می کردند !
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد !
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد !
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد ؛
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ؛
همین ده روز هستی را امان می داد !
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد !
دلم می خواست عشقم را نمیکشتند
صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود - می دیدند .
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند .
به باد نامرادی ها نمی دادند .
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند .
چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند .
دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم .
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم ،
دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد .
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد .
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد ،
دلم می خواست دست عشق - چون روز نخستین - هستی ام را زیرورو می کرد .
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند ،
بهاری جاودان آغوش وا می کرد .
جهان در موجی از زیبائی و خوبی شنا می کرد !
بهشت عشق می خندید .
به روی آسمان آبی آرام ،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند .
به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد ...
مگو « این آرزو خام است ! »
مگو : - « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است . »
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد ؛
بیا تا ما « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم . »
به شادی : « گل بر افشانی و می در ساغر اندازیم ! »



