تبليغاتX
دختری از دیار تنهایی

دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند

که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم ،

از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آستان ِ عرش می رفتم

در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم !

که کاخ صد ستون کبریا لرزد !

مگر یک شب ، ازین شبهای بی فرجام ،

ز یک فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمان ها - خواب در چشم خدا لرزد !

 

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا ، با بنده هایش مهربان تر بود

ازین بیچاره مردم یاد می فرمود !

 

دلم می خواست زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان ، خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند .

 

دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند .

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مراد ِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ،

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است

چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی ، در آسمان دهر تابنده است .

چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی از نیرنگ است .

 

دلم می خواست دست مرگ را ، از دامن ِ امید ما ، کوتاه می کردند !

در این دنیای بی آغاز و بی پایان

در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد !

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد !

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد ؛

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ؛

همین ده روز هستی را امان می داد !

دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد !

 

دلم می خواست عشقم را نمیکشتند

صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود - می دیدند .

چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند .

به باد نامرادی ها نمی دادند .

به صد یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی راندند .

چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند .

 

دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم .

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم ،

دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد .

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد .

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد ،

 

دلم می خواست دست عشق - چون روز نخستین - هستی ام را زیرورو می کرد .

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند ،

بهاری جاودان آغوش وا می کرد .

جهان در موجی از زیبائی و خوبی شنا می کرد !

بهشت عشق می خندید .

به روی آسمان آبی آرام ،

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند .

به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد ...

مگو « این آرزو خام است ! »

مگو : - « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است . »

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛

وگر این آسمان در هم نمی ریزد ؛

بیا تا ما « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم . »

به شادی : « گل بر افشانی و می در ساغر اندازیم ! »

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط آلاله جون |