تبليغاتX
دختری از دیار تنهایی

باور نکن تنهاییت را   من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو   از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را   تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را   هر جای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی   حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز   با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر   با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را من   با توام منزل به منزل

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط آلاله جون |


از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست ؟

دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست !

زین همه گوهر پنهان و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاوردست !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ، دست دارد همه را زیر نگین ؟!

سلطنت را که شنیده است چنین ؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه ی دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ، در گرانبارترین نومیدی ، بارها بر سر خود ، بانگ زدم :

 هیچست ار نیست مخور خون جگر ، دست که هست !

بیستون را یادآر ، دست هایت را بسپار به کار ، کوه را چون پر ِ کاه از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هائی که به هم پیوسته است !

به یقین ، هر که به جای ، درآید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست کسی ، یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی ، یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست .

چون به رقص آئی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر ِ غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجینه ی مهر و هنر است :

خواه بر پرده ی ساز ، خواه در گردن دوست ، خواه بر دنده ی چرخ ،

 خواه بر دسته ی داس ، خواه در یاری نابینائی ، خواه در ساختن فردائی !

آنچه آتش به دلم می زند ،اینک ، هردم ، سرنوشت بشر است ،

داده با تلخی ِ غم های دگر دست به هم !

بار ِ این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط آلاله جون |