خسته از بازي روزگار
خسته از نا مردي ها
خسته از روز هاي بي فروغ
خسته از نوميدي مفرط
خسته از روز هاي تكراري
خسته از هوايي بسته
خسته از دلي شكسته
خسته از هوايي كه سنگيني آن را در نفس هايم احساس مي كنم
و تنها چيزي كه شايد بتواند خستگي را از من دور كند : اميد به آينده
اما چه اميدي چه حالي چه وضعي
اين همه خستگي وجود داره يه چيز ديگه هم بهش اضافه بشه
چيزي كه تمام وجودت رو تسخير كنه
احساس رو در وجودت خفه كنه
صبر و تحمل رو ازت سلب كنه
آسايش رو ازت بگيره
روال معمولي زندگي رو از يادت ببره
و طوري باشه كه همش تو فكر باشي
هميشه تو افكار خودت غوطه ور باشي
و گاهي اوقات حضور ديگران رو كنارت حس كني
و هيچ چيزي برات مهم نباشه الا ......................


