يك وقت جايي كه آفتاب تنها غروب مي كند راهي بس دراز را از خانه دويدم تا قلبي
بيابم كه از سنگ باشد سعي خواهم كرد فقط به اندك زماني نياز دارم تا چهره ات را
از ذهنم پاك كنم تا جهان را از ديد ديگري ببينم .
هر گاه تو را مي بينم پنهان مي شوم ولي وقتي به يكديگر بر مي خوريم به نظر
مي رسد راه گريزي ندارم هرگاه اتاق را ترك مي كني احساس مي كنم همچون گلي
پژمرده مي شوم به من بگو چرا هنگامي كه فرياد مي زنم پاسخي نيست هنگامي كه
دستي دراز مي كنم چيزي براي يافتن نيست هنگامي كه مي خوابم آشفته مي شوم و
گريه مي كنم همچون گلي سرخ پژمردن سركوب طوفان شده با خود سخن مي گويم
در حاليكه باران مرا مي شويد اين چه شهر سرد بي احساسي است .

هنگامي كه به يادت مي افتم اشك در چشمانم حلقه مي زند
و خاطرات تلخ و شيرين گذشته را در روياي خيال غوطه ور مي سازد هيچ وقت فراموشت نمي كنم ، لحظاتي كه با تو بودم و خاطرات شيرينت هرگز از قلبم خارج نشده و نخواهد شد .
با وجود اين كه مرا تنها گذاشتي و رفتي اما باز به يادت هستم و خواهم بود ياد تو مرا آرام مي كند به دل بي قرارم آرامش مي بخشد با بر گشتن به گذشته حتي براي چند ثانيه اي چشمه چشمانم شروع به جوشيدن كرده و ديگر قطره هاي اشك به من امان نمي دهد .
هنگامي كه تو اين دفتر را مي خواني بين ما فاصله هاست اما مطمئن باش اين دوري بهانه اي براي فراموش كردنت نيست و هميشه به يادت هستم و خواهم بود اگر عشق از ته دل باشد هر جا بروي با توست .



