تبليغاتX
دختری از دیار تنهایی

ره دیدار یار دور است و من تنها بی دوست

گرم می تپد دلم چون در انتظار اوست  

        می خواهمش میجویمش با احساسی پر توان          

 و دیدگانی منتظر تا مگر باز یابم آن یگانه دوست را  

 که پیوسته چشمانم در انتظار دیدار اوست   

    خواهان یارم اما دور است دور       

 فریادم در سکوت از این تنهایی است   

لحظه به لحظه سردی سرنوشت را در وجودم حس می کنم    

  که به فراق مطلق سوقم می دهد و به نیستی دور از یار     

        عشق می خواندم آری شعله تابناک مهر          

   که هماره بر کانون جسم پرتو افکنی چگونه نایافته ات خوانم      

  زیرا تجلی جاودانه عشقی در این کوره راه زندگی دریابم     

 می خوانمت ای امید زیست که مرا می دانی    

                                                                                                                        

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط آلاله جون |


 

يك وقت جايي كه آفتاب تنها غروب مي كند راهي بس دراز را از خانه دويدم  تا قلبي

 

 بيابم كه از سنگ باشد سعي خواهم كرد فقط به اندك زماني نياز دارم تا چهره ات را

 

از ذهنم پاك كنم تا جهان را از ديد ديگري ببينم .

 

هر گاه تو را مي بينم پنهان مي شوم ولي وقتي به يكديگر بر مي خوريم به نظر

 

 مي رسد راه گريزي ندارم هرگاه اتاق را ترك مي كني احساس مي كنم همچون گلي

 

 پژمرده مي شوم به من بگو چرا هنگامي كه فرياد مي زنم پاسخي نيست هنگامي كه

 

 دستي دراز مي كنم چيزي براي يافتن نيست هنگامي كه مي خوابم آشفته مي شوم و

 

 گريه مي كنم همچون گلي سرخ پژمردن سركوب طوفان شده با خود سخن مي گويم

 

 در حاليكه باران مرا مي شويد اين چه شهر سرد بي احساسي است .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط آلاله جون |


 

هنگامي كه به يادت مي افتم اشك در چشمانم حلقه مي زند

و خاطرات تلخ و شيرين گذشته را در روياي خيال غوطه ور مي سازد هيچ وقت فراموشت نمي كنم ، لحظاتي كه با تو بودم و خاطرات شيرينت هرگز از قلبم خارج نشده و نخواهد شد .

  با وجود اين كه مرا تنها گذاشتي و رفتي اما باز به يادت هستم و خواهم بود ياد تو مرا آرام مي كند به دل بي قرارم آرامش مي بخشد با بر گشتن به گذشته حتي براي چند ثانيه اي چشمه چشمانم شروع به جوشيدن كرده و ديگر قطره هاي اشك به من امان نمي دهد .

هنگامي كه تو اين دفتر را مي خواني بين ما فاصله هاست اما مطمئن باش اين دوري بهانه اي براي فراموش كردنت نيست و هميشه به يادت هستم و خواهم بود اگر عشق از ته دل باشد هر جا بروي با توست .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط آلاله جون |