اگر روزگار بي رحم است تـــو مهربان باش
اگر آفتــاب بينــوازند تــو سايبــان بـاش
حالا که تنــهايي مــــرا اسيــر خود کرده بيـا براي مـــن تـــو تنــها همـزبـان بـــاش
اي آنکـه به ياد تــــو هميــشه مي ســوزم ياد مـن کن که همه شب به ياد تـــو مي سوزم
اي اشک آهستـه بريز که غم زياد است هنوز
اي شمــع آهسته بسوز که شب دراز است هنوز

فرياد مي زنم تو را تا روح دردمند ياس را با آواي دل نواز بهار آرامش بخشي.
اي ستاره زيبايي ها! ![]()
فرياد مي زنم تو را تا ياورم باشي در خيابان هاي پر از خستگي.
فرياد مي زنم در سکوتي پر ازدحام تا بشنوي صدايم را از پي پرده هاي تاريکي
اي سپيده روشنايي ها! ![]()
بي قرار تواَم؛ غروب بي کسي هايم را درياب.
من خسته ام؛ فريادم را بشنو و باور کن دلتنگي هايم را.
سهم کوچک من از عـــشق کوچه باريکي است
که به بن بست ختم ميشود
تو اين کوچکترين را هم از من گرفتي
من از اين بن بست
يک دنياي پر از شکوه عــــشق براي خودم ساخته بودم
که کوچه اش پر از گلهاي ياس بود
و عطر نفس هاي تو را مي داد
تمام اميدم را
در سبدي از گل و مهر بر در خانه ات نهاده بودم
به نشانه دوستيمان
وقتي از آنجا رد شدي
و بي اعتنا گذشتي
گلدان دوستيمان خود به خود افتاد و شکست
گلهاي ياس روي ديوار خانه دوستيمان همه پژمرده شدند.
ديگر عطر نفس هاي تو در آن کوچه نمی پیچد
ای خاطره دارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم رفته است قرارم
چون آهویی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

خونی که دل و چشم من از هجر چشیده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از روز ازل مادر این دهر ندیده
![]()
![]()
![]()
![]()
این قلب حزین خسته شد از جمع لذائذ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تنها تو و تصویر تو و جام گزیده
![]()
![]()
![]()
در تنگستان کوچه های عشق فریاد من گم شد
فریاد من که تو را میخواندم اما ....اما تو مرا نشناختی و صدای مرا نیافتی نیافتی و مرا به تنهایی سپردی سپردی و رفتی اما بدان بدان که تنهای مرا خواهد کشت و خواهد شکست من در این تنهایی گاه می اندیشم که چرا رفتی ؟؟؟اما در پیچ و خم ذهنم چیزی نیافتم !! رفتن تو برای من بی معنیست چون الان هم تورو احساس می کنم ولی ولی فقط قابل دیدن و لمس کردن و پرستیدن نیستی نیستی نیستی که شاهد له شدن من زیر بار تنهایی باشی نباش اما فکر کن به من و تنهایی من فکر کن که تنهایی چطور مرا می کشد ؟؟؟
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
کجاست محبت ؟ همانطور که کویر ، آرزوی قطره بارانی را دارد ،
اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان

عشق یعنی ............بعضی وقتا اشک زیاد ریختن
عشق یعنی ...............جز عشقت هیچی رو نبینی
عشق یعنی ...........این فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد
عشق یعنی ............قشنگترین لباستو براش بپوشی
عشق یعنی .............ترانه ای که اونو به یادت می اندازه
عشق یعنی ...........منتظر تلفنش باشی
عشق یعنی ...........بدون اون انگار تو بیابون سرگردونی
عشق یعنی ..............وقتی اونو می بینی داغ کنی
عشق یعنی ............هیچ وقت دلشو نشکنی
و با همه ی اینا با یک کلام عشقت رو فراموش نکنی

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند .........آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ..........از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و به لحظه های دوری رسیده ام در تمام لحظه ها حس غریبی دارم .........حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است مرداب تنهاست و من تنهاتر مرداب مرا هم در برگرفته سکوت غریب مرداب حس غریب تنهایی حسی که وجودم را در بر گرفته


در لحظه های شفاف دعا، با تسبیح و ثنای فرشتگانت همراه می شوم و با آهنگ نیایش هایم، در خلوت سرای اهل نیاز جاری می گردم و با خیل نمازگزارانت در آسمان نگاه تو پرواز می کنم و با مرواریدهای اشک، گونه هایم را برای تو می آرایم تا با شمیم حضورت پنجره های امید و شفاعت را به رویم بگشایی.
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست .
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است , كه مرا مي خواند.
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق يعنی قطره و دريا شدن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چشمانم برای تو بارید و تو نبودی
ان یادگاری زیبا برگ گل سرخ
تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی
چشمانم تمنای نگاه تو میکرد
در اتش عشقِ تو بود و تو نبودی
ان قامت رعنا که سفر کرد
دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
خود شکستم.
نگاهم سراسر اشتیاق بود،
نگاهم حاکی از تپیدن قلبم بود،
نگاهم لبا لب،نیاز بود،
نگاهم شِکوه از تنهایی بود،
نگاهش...........
نگاهش خنده بود،
نگاهش شیطنت بود،
نگاهش بی مهری بود،
نگاهش شکستن قلبم بود،
نگاهش ردِ نگاهم بود.
نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام بارفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم توسينه
كه دوباره چشم من تورو ببينه
واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگ چشات قيمت دنيا رو ديدم
به خدا ناز دوچشماتو به دنيا نميدم
حالا من يه آرزو دارم توسينه
كه دوباره چشم من تورو ببينه
ای کاش می توانستم نشان دهم
I wish I could make you
که تا کجا دوستت دارم
Understand how I love you
همیشه در جستجو هستم
I am always seeking bui
اما نمی توانم راهی بیابم
Cannot find a way
به آن آنی در تو عاشقم
I love in you a something
که تنها خود کاشف آنم
That only have descovery
آنی که تنها و تنها از آن من است
Admired and known by others
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،






