تبليغاتX
دختری از دیار تنهایی

اگر روزگار بي رحم است تـــو مهربان باش

 اگر آفتــاب بينــوازند تــو سايبــان بـاش

حالا که تنــهايي مــــرا اسيــر خود کرده بيـا براي مـــن تـــو تنــها همـزبـان بـــاش

اي آنکـه به ياد تــــو هميــشه مي ســوزم ياد مـن کن که همه شب به ياد تـــو مي سوزم

 اي اشک آهستـه بريز که غم زياد است هنوز

اي شمــع آهسته بسوز که شب دراز است هنوز

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


فرياد مي زنم تو را تا روح دردمند ياس را با آواي دل نواز بهار آرامش بخشي.

 اي ستاره زيبايي ها!

 فرياد مي زنم تو را تا ياورم باشي در خيابان هاي پر از خستگي.

فرياد مي زنم در سکوتي پر ازدحام تا بشنوي صدايم را از پي پرده هاي تاريکي

 اي سپيده روشنايي ها!

 بي قرار تواَم؛ غروب بي کسي هايم را درياب.

 من خسته ام؛ فريادم را بشنو و باور کن دلتنگي هايم را.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


سهم کوچک من از عـــشق کوچه باريکي است

که به بن بست ختم ميشود

تو اين کوچکترين را هم از من گرفتي

 من از اين بن بست

يک دنياي پر از شکوه عــــشق براي خودم ساخته بودم

که کوچه اش پر از گلهاي ياس بود

و عطر نفس هاي تو را مي داد

تمام اميدم را

 در سبدي از گل و مهر بر در خانه ات نهاده بودم

به نشانه دوستيمان

وقتي از آنجا رد شدي

و بي اعتنا گذشتي

 گلدان دوستيمان خود به خود افتاد و شکست

 گلهاي ياس روي ديوار خانه دوستيمان همه پژمرده شدند.

 ديگر عطر نفس هاي تو در آن کوچه نمی پیچد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم

  ای خاطره دارم

      از دوری صیاد دگر تاب ندارم  رفته است قرارم

           چون آهویی گمگشته به هر گوشه دوانم

               تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


خونی که دل و چشم من از هجر چشیده  

      

  از روز ازل مادر این دهر ندیده  

       

این قلب حزین خسته شد از جمع لذائذ 

 

          تنها تو و تصویر تو و جام گزیده   

           

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


در تنگستان کوچه های عشق فریاد من گم شد

فریاد من که تو را میخواندم اما ....اما تو مرا نشناختی و صدای مرا نیافتی نیافتی و مرا به تنهایی سپردی سپردی و رفتی اما بدان بدان که تنهای مرا خواهد کشت و خواهد شکست من در این تنهایی گاه می اندیشم که چرا رفتی ؟؟؟اما در پیچ و خم ذهنم چیزی نیافتم !! رفتن تو برای من بی معنیست چون الان هم تورو احساس می کنم ولی ولی فقط قابل دیدن و لمس کردن و پرستیدن نیستی نیستی نیستی که شاهد له شدن من زیر بار تنهایی باشی نباش اما فکر کن به من و تنهایی من فکر کن که تنهایی چطور مرا می کشد ؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


 
تا کی؟
 تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
 تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
 و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
 تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
 یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


وقت آمدنت است
 اینک دیگر وقت آمدنت است....
بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است
 و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ......
 خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم ....
 حالا دیگر وقت آمدنت است....
بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ تو هستم ای بهترینم....
 وقت آمدنت است .... بیا که دلم برای صدای قدمهایت ،
راه رفتن در کنارت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت ،
 دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است عزیزم....
 بیا که بیش از این دیگر طاقت این انتظار تلخ را ندارم....
 طاقت این را ندارم که در کنار جاده بنشینم
و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است 
 بیا که دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ،
 گلی نیست که برایت نچیده باشم و حتی
یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


کجایی محبت؟
 
ستاره ای خاموشم ، مهتابی بی نورم ، عاشقم ولی یک عاشق تنهایم...
 
منم همان چشمه گل آلود ، غنچه خشکیده ، بهار برگ ریزان ، با دلی خسته و پریشان....
 
منم همان ساحل نا آرام ، بی قرار ، چشم انتظار ، انتظار موجی عاشق
 
 که به سوی من بیاید و یک ذره از خاک وجودم را با خود در دل دریا ببرد ....
 
من همان مرد تنهایم که در کوچه پس کوچه های زندگی
 
 فریاد میزنم که خدایا من تشنه محبتم!

کجاست محبت ؟ همانطور که کویر ، آرزوی قطره بارانی را دارد ،
 
 من نیز ماننده کویر آرزوی یک ذره محبت را دارم....
 
دلم از بی محبتی سوخته و شکسته است ، نیاز به یک ذره محبت دارد ،
 
اما کجاست همان یک ذره محبت ؟
 
ترانه ای بی صدایم ، شعری بی قافیه ، پرنده ای پر بسته ، همانی که در قفس نشسته!
 
خاموشم و سرد ، مثل پاییزم و پر از درد ....
 
آری من همان مرد تنهایم که در خیال خودم به عشق بودن
 
یاری به نام تنهایی در کنارم برای خالی شدن و شکسته شدن بغض
 
در گلویم فریاد میزنم کجایی محبت؟ کجایی که من آرزویت را دارم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


 
از عشق مردن....
 
اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...
 
اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه
 
 در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....
 
اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط
 
به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....
 
اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور
 
 دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !

اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان
 
 که از عشق تو مرده ام
 
آری از عشق تو مرده ام عزیزم....
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


یک دل تنها
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ،
 
 این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
 
 این دل از تنهایی خرد خرد شده است....
 
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
 
 این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
 
، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، این دل از انتظار خسته شده است....
 
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ، این دل احساساتش همه سوخته شده است....
 
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ، این دل غرورش شکسته شده است....
 
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ، آری این دل اینک تنهای تنها شده است....
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


وقتي دستات تو دستمه....
يه بوسه از تو بسمه...
بلا نبينه چشماتون...
چشات تموم هستمه...
مردم هرچي مي خوان بگن...
من عاشقتم...دوست دارمت...
ميون خونه دلم...فقط تو رو مي ذارمت...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


آرزو می کنم ذورقی باشم برای تو
تا آنجا برمت که می خواهی
ذورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری
ذورقی که هیچگاه واژگون نشود
هر اندازه که نا آرام باشی
یا دریای زندگیت متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانیم ...
آرزو می کنم ای کاش برای تو آفتاب باشم
تا دستهایت را گرم کند
اشکهایت را بخشکاند
خنده را به لبانت باز آرد
پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند
روزت را غرق نور کند
و یخ پیرامونت را آب کند .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


دوباره دل هواي با تو بودن کرده....
نگو اين دل دوري عشقت و باور کرده...
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن....
 
حالا من يه آرزو دارم تو سينه...
که دوباره چشم من تو رو ببينه...
حالا من يه آرزو دارم تو سينه...
که دوباره چشم من تو رو ببينه...
 
واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا مي دم...
آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم...
توي هفتا آسمون تو تک ستاره مني....
بخدا...ناز دو چشمات و به دنيا نمي دم....
 
حالا من يه آرزو دارم تو سينه...
که دوباره چشم من تو رو ببينه...
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


 
صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي قواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من، جرم نوراني عشق را.
مرا گرم كن
.
.
.
و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشتهاي تو، بيدار خواهم شد.
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


عشق یعنی ............کسی که دلتو می بره

                         عشق یعنی ............بعضی وقتا اشک زیاد ریختن

                                                  عشق یعنی ...............جز عشقت هیچی رو نبینی

عشق یعنی ...........این فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد

                      عشق یعنی ............قشنگترین لباستو براش بپوشی

                                          عشق یعنی .............ترانه ای که اونو به یادت می اندازه

عشق یعنی ...........منتظر تلفنش باشی

                         عشق یعنی ...........بدون اون انگار تو بیابون سرگردونی

                                                 عشق یعنی ..............وقتی اونو می بینی داغ کنی

عشق یعنی ............هیچ وقت دلشو نشکنی

                                           و با همه ی اینا با یک کلام عشقت رو فراموش نکنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند .........آرزوهایم را  در لحظه های بی تو بودن می شمارم به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ..........از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و به لحظه های دوری رسیده ام  در تمام لحظه ها حس غریبی دارم .........حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است مرداب تنهاست و من تنهاتر مرداب مرا هم در برگرفته سکوت غریب مرداب حس غریب تنهایی حسی که وجودم را در بر گرفته

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


هرچه کردم بشوم از یادتوجدا بدترشد                                    
                ازدل تنگ من رود این مهرووفا بدترشد
مثلا گفتم این بارمودب باشم                                                
                       وبه جای تو بگویم که شما بدتر شد
  این وقارم به دل سخت تو ننشست                                           
                       بلکه برعکس این رابطه هم بدتر شد
آسمان وقت وداع من و تو غرید                                          
                                تازه اما تو که رفتی بدترشد
چاره حال بد من دارو نیست                                              
                                بی تو با دارو و دوا بدترشد
 روی صفحه قلب من جوهری ازعشق توریخت                        
                         آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد 
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


اشک هایت را شبی با دست خود پر می دهم                               
               صد بهار را به چشمانی که تر شد می دهم
 گر چه آسمان دلم گشته از ابرها تهی                                         
              من به دریای آبی ات بی محا با جان می دهم
قلب پاک توخالی ز عشق است و من                                        
                           بر فراز وسعت پاکش کبوتر می دهم
من شدم پروانه و هرشب در کوچه ها                                      
                               از تو و عشق تو آواز سر می دهم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


 بارالها!
در لحظه های شفاف دعا، با تسبیح و ثنای فرشتگانت همراه می شوم و با آهنگ نیایش هایم، در خلوت سرای اهل نیاز جاری می گردم و با خیل نمازگزارانت در آسمان نگاه تو پرواز می کنم و با مرواریدهای اشک، گونه هایم را برای تو می آرایم تا با شمیم حضورت پنجره های امید و شفاعت را به رویم بگشایی.
-----------------------------------

زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست .
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است , كه مرا مي خواند.
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی
چشمانم برای تو بارید و تو نبودی
ان یادگاری زیبا برگ گل سرخ
تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی
چشمانم تمنای نگاه تو میکرد
در اتش عشقِ تو بود و تو نبودی
ان قامت رعنا که سفر کرد
دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


نگاه
ندانسته عاشق شدم،دانسته گریه کردم ودانسته درون
خود شکستم.
نگاهم سراسر اشتیاق بود،
نگاهم حاکی از تپیدن قلبم بود،
نگاهم لبا لب،نیاز بود،
نگاهم شِکوه از تنهایی بود،
نگاهش...........
نگاهش خنده بود،
نگاهش شیطنت بود،
نگاهش بی مهری بود،
نگاهش شکستن قلبم بود،
نگاهش ردِ نگاهم بود.
 
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


 
دوباره دل هواي با تو بودن كرده
نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام بارفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم توسينه
كه دوباره چشم من تورو ببينه
واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگ چشات قيمت دنيا رو ديدم
توي هفت تا آسمون تو تك ستاره مني
به خدا ناز دوچشماتو به دنيا نميدم
حالا من يه آرزو دارم توسينه
كه دوباره چشم من تورو ببينه
 
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


ای کاش می توانستم نشان دهم

                                  I wish I could make you             

  

که تا کجا دوستت دارم

Understand how I love you

 

همیشه در جستجو هستم

I am always seeking bui

 

اما نمی توانم راهی بیابم

Cannot find a way

 

به آن آنی در تو عاشقم

I love in you a something

 

که تنها خود کاشف آنم

That only have descovery

 

آنی که تنها و تنها از آن من است

Admired and known by others                                                  

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط آلاله جون |


راز شقایق
 
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط آلاله جون |


نامه ای برای خدا
 
 
 
 
دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
 
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
 
نوشتم :
 
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !