
به غم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد ....
عجب از محبت من که در او اثر ندارد ......
غلط است هرکه گويد دل به دل راه دارد ......
دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد.......

آرزودارم بگيرد آفتي زيباييت را
تا كه همچون من بگيري ماتم تنهاييت را
آرزو دارم ببينم در عذاب بي وفايي
اشك غم در چشم همچون آهوي صحراييت را
بشكند قلبت الهي اي كه قلبم را شكستي
اي خدا سامان نگيرد عهد و پيماني كه بستي
خنده بر اشكم زدي با خود پسندي
آرزو دارم تو هم هرگز نخندي
سادگي كردم اگر دل بر تو بستم
ساده بودم ساده بر خاكم فكندي

منتظر لحظه اي هستم
که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم
منتظر لحظه اي هستم
که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....
از عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ريزم
منتظر لحظه ي مقدس
که تو را در اغوش بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم
وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم
آري من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را مي ستايم

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته
يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته
نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت
ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت
توچشاش حلقه اشکه توي قلبش غم دنيا
منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود
وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .
قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد
پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .
كنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم
من گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم

توی آینه خودتو ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد پیرت کنه
نزار که تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت پیر و زمین گیرت کنه
منتظر نباش اون تنها نیست
تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد
خودش می گفت یه روزی میزاره میره
خودش می گفت خاطره هاتو میبره از یاد
آخه دله من دله ساده ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
آخه دله من دله دیوونه ی من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار
آخه دله من دله دیوونه ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
آخه دله من دله ساده ی من تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد از اون چی موند به جز یه قاب عکس روبه روت
آخه دله من دله دیوونه ی من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

سرگرمی تو
شده بازی با این دله غمگین و خستم
یادت نمیاد
اون همه قول و قرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم
تو ببین
باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلمو به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یک روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پراز یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نیستی
گریه شده کار این دله عاشق شب و روز
دیونه نکن دلمو آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نیستی
گریه شده کار این دله عاشق شب و روز
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست .
من از دیار عروسکها می آیم .
از زیر درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصلهای خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف « سنگ » را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند .
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.

شبي ياد دارم که چشمم نخفت....شنيدم که پروانه با شمع گفت: که من عاشقم گر بسوزم رواست....تو را گريه و سوز و زاري چراست؟ بگفت اي هوا دار مسکين من....برفت انگبين يار شيرين من چو شيريني از من بدر مي رود....چو فرهادم آتش بسر مي رود همي گفت و هر لحظه سيلاب درد....فرو مي دويدش به رخسار زرد که اي مدعي، عشق کار تو نيست....که نه صبر داري نه ياراي ايست ترا آتش عشق اگر پر بسوخت....مرا بين که از پاي تا سر بسوخت

دوست داشتم قلب مي بودم و فقط براي تومي تپيدم
دوست داشتم اشک بودم وفقط براي تو مي ريختم
دوست داشتم گل مي بودم وفقط براي تو مي روييدم
حال که هيچ کدام نيستم
دوست دارم شمع باشم فقط به خاطر تو بسوزم

هفت شهر عشق........
شهر اول : نگاه و دلربايي...
شهر دوم : ديدار و آشنايي....
شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي....
شهر چهارم : بهانه،فکرجدايي....
شهر پنجم : بي وفايي....
شهر ششم : دوري و بي اعتنايي......
شهر هفتم : اشک وآه وتنهايي .....

توي زندگي 3 راه رو دنبال کن:
1.دوست داشتن را براي يک تجربه
۲ .عاشق شدن رو براي يک هدف
۳.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت!!

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه هاي بي کسي به قصر سپيد عشق هدايتم کردي ؟ چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم! برايم تمامي اسمها بيگانه شدند و تمامي خاطرات مردند! دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روي شانه هايم بگذار مي خوام بهت اطمينان بدم تا آخر راه باهاتم تنهات نمي ذارم قول مي دم

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه ی باران بهاران
جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربه ی پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی مگر آندم
که ز خود رفته در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه ی بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آنکس که تو را برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی ؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی
در بهار او ز یاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سرا پا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازه ی سرد
آه با این خروش و این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
ناز و عشوه زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سرنهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سربسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخه ی سنگین ز بار و برگ
خامش بر آستانه ی محراب عشق بود
***************
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه می چکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید
***************
گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان جنگ می زدند
در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند
***************
پیشانی بلند تو در نور شمعها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رویای روشنی
***************
من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش نواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنه ی لبریز راز را
***************
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزحهای رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپد
من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ
***************
گفتم خوش « آری » و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

زندگی چیست ؟
گل زردي است به نام ؟..... عشق
آيينه شكسته اي است به نام ؟...دل
مرواريد غلطانيست به نام؟.....اشك
خطر نا معلوميست به نام؟...سرنوشت
فرياد انسان است به نام؟......سكوت
اما در اين ميان
زيبا ترين كلمه؟......عشق
زشترين كلمه؟.......بي وفايي
پاكترين كلمه؟......اشك
بي همتاترين كلمه؟....تنهايي
بي معناترين كلمه؟.....جدايي
وقشنگترين كلمه؟ .....نام زيباي تو

با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی
**********
بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوجه های شهر ضربه ی سم ستور باد پیمایش
**********
می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش
تارو پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته ای از در و گوهر
**********
می کشاند هر زمان همراه خود سویی باد..... .پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن حلقه ی موی سیاهش را
*********
مردمان در گوش هم آهسته می گویند آه ...او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست «بی گمان شهزاده ای والاست »
**********
دختران سر می کشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه هاشان لرزان و پرغوغا در تپش از شوق یک پندار
**********
شاید او خواهان من باشد لیک گویی دیده ی شهزاده زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند او از این گلزار عطر آگین برگ سبزی هم نمی چیند
*********
همچنان آرام و بی تشویش می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه ی سم ستور باد پیمایش
**********
مقصد او........ خانه ی دلدار زیبایش
*********
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند کیست پس این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
********
اوست........ آری........ اوست
آه ...ای شهزاده ای محبوب رویایی نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی .
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد
*********
ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ...بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی ره بسی دور است
*********
لیک در پایان این ره........ .قصر پر نور است
می نهم پابر رکاب مرکبش خاموش می خزم در سایه ی ان سینه و آغوش
**********
می شوم مدهوش . باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه ی سم ستور باد پیمایش
**********
می درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند « دختر خوشبخت !.....»



خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال.
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن


تعبیر عشق زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد همچو شبنم چشم را درچشم شقايقها گشود طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم با وضوئي با دعايي با خدا تقدير کرد کاش ميشد لحظه ها را قاب کرد روزهاي تيره را خواب کرد....

که خسته ام از همه چيز و همه کس .....به تو گفتم و های های گريه کردم... زار زار ناله کردم ....گفتم اينجا غصه دارم.... هيچکس را هم ندارم.... از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بسته ام ...مثل اينکه کودک هستم.... از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم.....



در این سراب فنا چشمه حیات منم
نگفتمت که : منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم
نگفتمت که : تو را رد زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم


آهای تو که چشمای قشنگت خونه ی ۱۰ تا ستارست
تو که لبخند طلایت واسه من عمر دوباره ست
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدونه تو میمیرم بیا و به من کمک کن

خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروي. دو تا دست داد تا نگه داري. دو گوش براي شنيدن و دو چشم براي ديدن داد ولي چرا فقط يك قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به كس ديگري داد تا تو آن را پيدا كني
شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره


زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم , موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم , موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم , موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم , حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم...




يادت مياد گريه هامو ريختم كنار پنجره، داد كشيدم تورا خدا نامه بده يادت نره. يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم، تو رفتي و من هنوزم كنار در منتظرم. يادت مياد تو رويامون مسافر قايق شديم، تا چشم به هم زديم ديديم هر دوتامون عاشق هم شديم. يادت مياد گفتم چقدر رويایی ان چشاي تو، گفتي كه قابل نداره دنيا همش فداي تو. يادت مياد پنجره را بستي و گفتي آسمون نامحرمه، نزار بياد تو خلوت و تنهاييمون چون اينا فقط مال منه



اي که دورازمنودنياي مني **** باخبرباش که دنياي مني


چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش


گل و تو را دوست دارم ![]()
اما گل را برای لحظه ای و تو را برای همیشه ![]()

گوشم طنين انداخت كه بعد از اين با تو خواهم بود به او گفتم كيستي..؟گفت :غم فكر كردم غم عروسكي خواهد بود كه من بعد ها با او با زي خواهم كرد ولي بعد ها فهميدم!كه من عروسكي هستم دردستان غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم



اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!!
حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند

زندگی در پس پرده ی عشق را بیاموز
تا خوشبختی بیاید ![]()



اگه میدونی تو این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر میکنه و صدای قلبت آبروت رو به تاراج میبره ، مهم نیست که اون مال تو باشه ، مهم اینه که فقط باشه زندگی کنه لذت ببره نفس بکشه . . .


باز، با دلِ گرفته در هوای تو شعر تازهای سرودهام برای تو باز هم به یاد خندههای سادهات باز هم به یاد اشک بیریای تو، روبه روی آسمان نشستهام، تهیست بینوازش صدای آشنای تو مثل لحظهای که رفتهای و بعد از آن مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو من دلم هنوز بوی عشق میدهد عطر ساده و صمیمی صدای تو گرچه قلبم از هجوم غصهها پُر است گرچه نیستند هیچیک، سزای تو، غصههای تو تمامشان از آن من شعرهای من، تمامشان برای تو



مي انديشم به آسماني كه تاريك است و زميني كه زير پايم شل ميشود ... بارفتن تو! گوش مي دهم.... به تپش هاي پرشور قلبم مي انديشم... به آمدني كه چقدر زود...رفتن شد و موسيقي زيباي شروع با تو كه زود به پايان رسيد سيماي عريان درختان غمزده را... دوست دارم بارفتنت من هم ..از دست داده ام نصف وجودم را نمي آيي نيمه ديگرم را پس بدهي ؟ مي انديشم... به روزي كه شايد برگردي و روياي بازگشت وجودم را گرم مي كند مي دانم باز خواهي گشت اما ..... روزي كه شايد دیراست ... شايد .......

دلم می خواد اونقدرکوچک بشم
که به قدر یه پرنده باشم
اونوقت پر بزنم و
بیام پیش تو ......

مرا به چه اندازه دوست داری ؟
گفت :
به اندازه ستارگان آسمان
و من
با خوشحالی به آسمان نگریستم
اما ،
هیچ ستاره ای
ندیدم ........


