
پٌرم از غرور شکسته...
پٌرم از پرهاي پرواز بسته ....
پٌرم از عشق به زنجير کشيده..
با لبهاي خونين...
با مژگان غرق در اشک...
و قلبي....هنوز پر احساس...
ميروم.....
به افق هاي دوري که هميشه مرا آنجا مي خواستي ...
ميروم به دور دست ها..
ميروم که خاطره ء ديگري شوم در دفتر سرنوشتت...
ميروم..تا شايد پرندهء وجودت در نبود من پرواز رو از سر بگيره...
تا شبهاي تاريکت پر از روشني باشه..
گويا که وجود من نمي گذاشت تو به حقيقت برسي...
برو...
که هيچ غير از روشنايي نخواهي ديد...
برو که من تمام سهم تاريکي ات را در دو دست کوچک ام نگه داشته ام.
برو...
اما نه....
برگرد...
برگرد و خاطراتم را هم با خودت ببر...
برگرد.....
من در ميان اين همه خاطره مدفون شده ام...
برگرد...نجاتم بده...
برگرد...
برگرد برگرد و خاطراتم را هم با خودت ببر...

حالا حقته بري يه گوشه اي زار بزني
از غم نبودنم هي داد و فرياد بزني
از خدا اينو مي خوام هميشه آواره بشي
واسه درمون دلت دنبال راه چاره شي
حيف قلبم كه يه روزي دادمش به تو امانت
چشماي باروني من كرده بودش به تو عادت
به خدا جهنمم جايي واسه تو نداره
حيف آتيش كه بخواد روي سر تو بباره

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای قطره شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویا فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشم واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی
اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
![]()
معنای زنده بودن من ، با تو بودن است
نزدیک ، دور
سیر ، گرسنه
رها ، اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد !
مفهوم برگ من
در راه سر فرازی تو ، در کنار تو
مفهوم زندگی است ،
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ، همیشه با تو ، برای تو ، زیستن


وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت
« بر شانه های تو ...»
بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه بر آرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند .

دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند
که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم ،
از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آستان ِ عرش می رفتم
در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم !
که کاخ صد ستون کبریا لرزد !
مگر یک شب ، ازین شبهای بی فرجام ،
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها - خواب در چشم خدا لرزد !
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا ، با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود !
دلم می خواست زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان ، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند .
دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند .
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد ِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ،
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی ، در آسمان دهر تابنده است .
چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی از نیرنگ است .
دلم می خواست دست مرگ را ، از دامن ِ امید ما ، کوتاه می کردند !
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد !
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد !
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد ؛
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ؛
همین ده روز هستی را امان می داد !
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد !
دلم می خواست عشقم را نمیکشتند
صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود - می دیدند .
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند .
به باد نامرادی ها نمی دادند .
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند .
چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند .
دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم .
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم ،
دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد .
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد .
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد ،
دلم می خواست دست عشق - چون روز نخستین - هستی ام را زیرورو می کرد .
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند ،
بهاری جاودان آغوش وا می کرد .
جهان در موجی از زیبائی و خوبی شنا می کرد !
بهشت عشق می خندید .
به روی آسمان آبی آرام ،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند .
به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد ...
مگو « این آرزو خام است ! »
مگو : - « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است . »
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد ؛
بیا تا ما « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم . »
به شادی : « گل بر افشانی و می در ساغر اندازیم ! »

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل


از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست ؟
دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست !
زین همه گوهر پنهان و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ، دست دارد همه را زیر نگین ؟!
سلطنت را که شنیده است چنین ؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !
خوشترین مایه ی دلبستگی من با اوست .
در فروبسته ترین دشواری ، در گرانبارترین نومیدی ، بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
هیچست ار نیست مخور خون جگر ، دست که هست !
بیستون را یادآر ، دست هایت را بسپار به کار ، کوه را چون پر ِ کاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هائی که به هم پیوسته است !
به یقین ، هر که به جای ، درآید از پای
دست هایش بسته است !
دست در دست کسی ، یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست کسی ، یعنی : پیمان دو عشق !
دست در دست کسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست .
چون به رقص آئی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !
لشکر ِ غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجینه ی مهر و هنر است :
خواه بر پرده ی ساز ، خواه در گردن دوست ، خواه بر دنده ی چرخ ،
خواه بر دسته ی داس ، خواه در یاری نابینائی ، خواه در ساختن فردائی !
آنچه آتش به دلم می زند ،اینک ، هردم ، سرنوشت بشر است ،
داده با تلخی ِ غم های دگر دست به هم !
بار ِ این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !

خسته از بازي روزگار
خسته از نا مردي ها
خسته از روز هاي بي فروغ
خسته از نوميدي مفرط
خسته از روز هاي تكراري
خسته از هوايي بسته
خسته از دلي شكسته
خسته از هوايي كه سنگيني آن را در نفس هايم احساس مي كنم
و تنها چيزي كه شايد بتواند خستگي را از من دور كند : اميد به آينده
اما چه اميدي چه حالي چه وضعي
اين همه خستگي وجود داره يه چيز ديگه هم بهش اضافه بشه
چيزي كه تمام وجودت رو تسخير كنه
احساس رو در وجودت خفه كنه
صبر و تحمل رو ازت سلب كنه
آسايش رو ازت بگيره
روال معمولي زندگي رو از يادت ببره
و طوري باشه كه همش تو فكر باشي
هميشه تو افكار خودت غوطه ور باشي
و گاهي اوقات حضور ديگران رو كنارت حس كني
و هيچ چيزي برات مهم نباشه الا ......................
راحتم بگذار ای رويای دور
ای عشق محال
ای تمام سهم من از زندگی
عشق تو چيزی به جز زجر نصيب من نکرد
می خواهم آسوده باشم
می دانی عشق ما مثل دو خط موازی است
که تا بی نهايت نقطه قطعی ندارد
خواستم قصه ما هم مثل قصه شيرين وفرهاد شود
اما نشد ...............................
نه تو آن فرهاد کوه کن بودی نه من آن شيرين شيدا
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم, خفقان!
من به تنگ آمده ام, از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم:
لب بامي,
سر كوهي,
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "خفته چند"!
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟


دلم می خواهد گریه کنم..داد بزنم..گله کنم
اما کسی نمی شنوه... صدای گریه های من
روزا دارن می گذرن وعمر منم تموم می شه
شبا دارن صبح می شن و این قصه هم تموم می شه
فقط یه اسم..فقط یه یاد....ازم تو دنیا می مونه
شاید اگه حرف بزنم...داد بزنم...
یا شعرامو واسه همه...تو کوچه فریاد بزنم!!!
اسم منم خوب بمونه!یاد من از یادا نره
اینکه منم یه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون می کشیدم
گرچه دیگه فرق نداره ...چونکه دیگه نمی مونم
چه فرقی داره که منم... یه روزی عاشقی بودم!
که دل دادم به عاشقیم.....اما نموند تو زندگیم!
سوای این عاشقیا ...من عاشق زندگیم
عاشق این فرشته هام...که گاهیم یه شیطونن!!
من عاشقم و دل دارم...چون که منم یه آدمم!!
آدما زود اسیر می شن....دل رو میدن فقیر می شن!!!
از همدیگه زود سیر می شن...زودی می یان و پيرمی شن...
بعدش می رن زیر یه خاک..آدما زود تموم می شن!!
یه عده از این آدما..انگار تو پيله می مونن...
عمرشونم تموم می شه ..توپیله هاشون میمیرن!!
بعضی ها پروازمی کن!!!پيله هارو باز می کنن!!!
بعدش می رن به آسمون...پرمی کشن تو کهکشون...
از آدما فقط یه اسم ...فقط یه یاد..فقط همون خاک می مونه...
بیاید همه قولی بدیم...تو پيله هامون نمونیم!
چون آسمون سهممونه...و پر کشیدن تقدیرمونه!

من پشیمان نیستم * من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود * من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب * جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند * در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
آه می بینی * که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه خون رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
و کسی که دوست می دارد * و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد * با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم * که تمام آبها را میکشد در خویش
تا تمام دشتها را بارور سازد
گوش کن * به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در سکوت آینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین * بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محجوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت

می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما ، دل شوريده و ديوانه خويش
می برم ، تا که در آن نقطه دور ، شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق ، زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم ، زتو،ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم ، تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک ، آه ، بگذار که بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه ، شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم ، دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم ، صد افسوس ، که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست ، می روم ، خنده به لب ، خونين دل
مي روم از دل من دست بردار ، ای اميد عبث بی حاصل



